دستهايم در لمس ناشناخته هاي جزيره ي اندامت دست دست ميكنند

چشمهايم در اعماق دلهره هاي نگاهت دودو ميزند

لبهايم لبريز از تمناي فتح لبانت كودكانه ميخندد 

وقلبم چه عاشقانه برايت تند تند ميزند

لبخند تو را چند صباحي است نديده ام

يكبار ديگر خانه ات آباد بگو سيب...