بعد منزل نبود در سفر روحانی...
بعد منزل نبود در سفر روحاني...
دفعه ي ششم بود كه ميخواست بره كربلا...
دفعه ي قبل تنها رفته بود ولي اين دفعه قرار بود با عيال و دخترش بره
از خواب بيدار شد، نماز صبحشو خوند رفت نانوايي... هميشه با وضو ميرفت نانوايي ميگفت نان مقدسه ، يه نانوا هميشه بايد با وضو باشه... نان سنگك حاج محسن تو محل معروف بود، واسه همين هميشه سرشون شلوغ بود و خيلي زود نان تموم ميشد...
سلام حاج آقا
سلام خواهر، ببخشيد نان تموم شده
حاج آقا واسه نان نيومدم، با خودتون كار دارم مزاحم نيستم؟
نه خواهرم شما مراحمي... فقط من يه كار بانكي دارم، ايشالله اگه خدا بخواد عازم كربلا هستم، تا بانك نبسته بايد برم پول بريزم...
به سلامتي حاج آقا زياد وقتتون رو نميگيرم...
حاج آقا شما بزرگ و معتمد محل هستيد و همه جا ذكر خيرتون هستش
راستش بعد فوت رحيم مسئوليت اين سه تا بچه با منه ، ماييمو چندرغاز حقوق اون خدا بيامرز و كرايه خونه و خرج اين بچه ها خلاصه به سختي روزگار ميگذرونيم تو اين شرايط آقاي راشدي تصميم گرفته كرايه خونه رو زياد كنه... حاج آقا به همون كربلايي كه ميخواي بري قسم برام مقدور نيست، ندارم به موت قسم ندارم...
آقاي راشدي جوابم كرده، آخه حاج آقا تو اين سرما ، اين موقع سال، كجا برم؟ از كجا خونه گير بيارم؟...
حاج آقا كسي تو اين محل روي شما رو زمين نميندازه، تو رو به جدت با آقاي راشدي حرف بزن بلكه يه مقدار زمان بده تا من يه جا پيدا كنم...
ناراحت نباش آبجي.... آقاي راشدي مرد بزرگيه، قديمي اين محله خودم باهاش حرف ميزنم خيالت راحت باشه برو به زندگيت برس...
حاجي خدا از بزرگي كمت نكنه...
يا علي آبجي...
حاج آقا درنگ نكرد تلفن رو برداشت... شماره ي راشدي رو گرفت...
حاجي شما بزرگ مايي، تاج سر محلي ولي به علي قسم دستم تنگه، محمد پسرم داره زن ميگيره ، به خدا مجبور شدم ... حاجي سه ساله من كرايه ي اين بنده خدا رو تغيير ندادم، شرايطشو ميدونم، الانم چاره نداشتم به مولا، بهش گفتم ٣ تومان بذاره رو پول پيش بلكه پول عروسي اين بچه جور بشه، گفت نميتونم...
منم گفتم زري خانوم پس بگرد يه جا پيدا كن با پولت جور باشه... بد گفتم حاجي؟ جون راشدي خلاف شرع گفتم؟
نه مؤمن تو هم حق داري ... ولي اين بنده خدا هم... چي بگم؟... هرچي خدا بخواد... توكل به خدا...
آقا راشدي ٢-٣ روز به من مهلت بده يه كاريش ميكنيم به ياري پنج تن...
زياد وقت نداشت... بانك تا نيم ساعت ديگه ميبست... امروز حتماً بايد پول سفر رو واريز ميكرد...
تصميمشو گرفت... تلفنو برداشت شماره ي حاج مرتضي رييس كاروانو رو گرفت...
حاجي جون سلام...
سلام حاج محسن... ارادتمنديم...
حاجي قرض از مزاحمت انگار آقا ما رو نطلبيد... قسمت نبود در ركاب شما باشيم...
رفت بانك، پولو ريخت به حساب آقاي راشدي... زنگ زد بهش گفت هيئت امناي مسجد اين پولو داده ....
يكماه بعد...
تلفن حاجي زنگ خورد، حاج مرتضي بود...
حاجي خيلي از دستت شاكيم... از شما توقع نداشتم...
مرد مؤمن تو اگه ميخواستي با يه كاروان ديگه بري به خودم ميگفتي... حالا ما بايد از بقيه بشنويم كه كربلا بودي و تو بين الحرمين ديدنت...
حاجي هيچي نگفت گوشي رو قطع كرد... رو كرد سمت حرم امام حسين، دستشو گذاشت رو سينش...
السلام عليك يا اباعبدالله...
اين بهترين كربلايي بود كه حاجي نرفته بود...
حسبی الله...
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 16:39 توسط عاصي
|